خاطراتت، همه ،همچون برگ هایِ پژمرده و بی جانِ پاییزی، از درختی در آسمانِ هفتم قلبم فرو میریزند، بر زمین و مردم هم چه با شادمانی پا میگذارند ، بر رویِ آنها پا میگذارند و من هم تنها، سمفونی شکستنِ آنها را به گوش میسپارم صدایِ خنده هایت ، در میانِ خش خشِ این برگ ها ، گم شده، فراموش شده. هر قدم که پاییز به سمتِ من می آید تو دور تر میروی و حتیٰ خودت هم دیگر، در میانِ این درختانِ زرد و نارنجی گم شده هستی.

نظرات شما عزیزان:
|